عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
105
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ » اى عزيز ما مردمانى باشيم بذل غربت خونا كرده ، باضطرار بولايت تو آمدهايم و روزگار نامساعد پردهء تجمّل از روى ما فرو كشيده و بارى كه آوردهايم نه سزاى حضرت تو است ، بكرم خود ما را بنواز و ببضاعت ما منگر ، ما را خشنود باز گردان كه پدرى پير داريم ، تا بنزديك وى باز شويم . يوسف چون نام پدر شنيد بسيار بگريست امّا نقاب بر بسته بود و ايشان ندانستند كه وى مى گريد . آن گه غلامان خويش را بفرمود كه بارهاى ايشان جز به حضرت ما مگشائيد و پيش از آنك ما در آن نگريم در آن منگريد ، ايشان همه تعجب كردند كه اين چه حالست و چه شايد بودن ، چندان بارهاى قيمتى از اطراف عالم بيارند ، جواهر پر قيمت و زر و سيم نهمار و جامهاى الوان هرگز نگويد كه پيش من گشائيد و اين بار محقّر ، بضاعتى مزجاة ، خرواركى چند ازين پشم ميش و موى گوسفند و كفشهاى كهنه مىگويد پيش تخت ما گشائيد لا بدّ اينجا سرّى است . سرّش آن بود كه هر تاى موى حمّال عشقى بود ، حامل دردى از دردهاى يعقوبى ، اگر نه درد و عشق يعقوبى بودى يوسف را با آن موى گوسفند چه كار بودى و چرا دلّالى آن خود كردى ؟ ! مرا تا باشد اين درد نهانى * ترا جويم كه درمانم تو دانى اى جوانمرد ربّ العزّه هفتصد هزار ساله تسبيح ابليس در صحراء لا ابالى بباد برداد تا آن يك نفس دردناك درويش به حضرت عزّت خود برد كه : انين المذنبين احبّ الىّ من زجل المسبّحين ، پس بفرمود يوسف كه ايشان را هر يكى شتروارى بار بدهيد و بضاعتى كه دارند هيچ از ايشان مستانيد و ايشان را گفت : « ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ » شما را باز بايد گشت و بنيامين را بياوردن . و يعقوب ، بنيامين را ببوى يوسف مىداشت ، يوسف او را بخواند تا غمگسارى باشد او را و هواى يعقوب مىدارد . تسلّى باخرى غيرها فاذا التي * تسلّى بها تغرى بليلى و لا تسلى و گفتهاند بنيامين را بدان خواند كه به گوش وى رسيد كه همه انس دل يعقوب بمشاهدهء بنيامين است ، او را دوست مىدارد و بجاى يوسف مىدارد ،